خرید بک لینک
ای یارِ جفا کردهء پیوند بریده .. الان که اینو مینویسم یه یه ماهی میشه که انگار در رویِ زمینم نه آسمون. معلقم. و خوب نیست. اینکه پر باشه ولی پر از هیچی. اینکه یه عالمه کار کرده باشی یه عالمه کار بلدی بکنی ولی یهو به این برسی که هیچی بلد نستی. هیچ کاری نمیتونی بکنی. اینکه تاثیری نداری. بودت. نبودت.الان که دارم اینو مینویسم داشتم قبلش به این فکر میکردم که چرا؟ بعد به زبونم اومد که چرا انقدر ضعیف شدم. خوار. چرای گدا شدم. اونمِ گدایِ محبتِ آدما. گدایِ دوست داشتنشون. گدایِ بودنشون. و میترسم از، ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 21:50

اومدم. دیدم. راه رفتم. نوشتم. ایستادم. لمس کردم. بو کردم. حس کردم. بازی کردم. نگاه کردم. گوش دادم. خوشحال کردم. ناراحت کردم. نوشتم. نوشتم. نوشتم. فهمیدم... تا به اینجا راهِ زیادی اومدم. راه زیادی مونده یا نه روُ تو میدونی. تا به اینجا همراه زیاد داشتم. همدل. گوش برایِ شنیدن. چشم برایِ دیدن. دل برایِ دوست داشتن. که دمت گرم. که بازم هست. که برای اونم دمت گرم. بعدش باز نوشتم. نوشتم. نوشتم. فهمیدم...ساختم لحظه هاموُ. رنگ دادم. عشق دادم. مهربونی. بخشش. فراموشی. اَلَک کردن خوبی و بدی. دیدنِ چیزایی که برایِ من به وجود آوردی. دلبری کردنشون. تکونِ برگا که انگار دارن برام دست میکنن. رنگاوارنگِ گلا که  رسالتشون نوازشِ چشم وُ روحمِ. که خوشحال کردنِ دلِ همراه هامه. زمین. آسمون. و ... خواستم لحظه قیمتی بشه. به یادآوردنی بشه. که از چیزایِ کوچیک خوشحال بشم. ناراحتی روُ پر میدم وُ فراموش کنم. این وسطا. یه وقتا. دلی روُ ناراحت کرد فقط.. ولی تو میدونی که اگر میدونستم و بدونم میسازم لحظه شوُ دوباره. دوباره. دوباره. چون من توام. باید تو باشم. بعد نوشتم. نوشتم. نوشتم. فهمیدم...امتحانم کردی. نشونه فرستادی. دیدم. ندیدیم. حس کردم. فهمیدم. نفهمیدم. یه جاها ادایِ شاگرد اولا روُ در میاوردم دستموُ میبردم بالا وُ میگفتم من تموم کردم. منو ببین. یه وقتا میفهمیدم 18 رو 20 کردی برام.. . اونموقع هم که خیلی خوب میدادم. دروغ چرا. خوشحال میشدم. آخه اینکه تویِ چشمِ تو بیام برام مهمه. تو منو ببین. تو منو بخواه.. . باز نوشتم. نوشتم. نوشتم. فهمیدم...سعی کردم خوب باشم. میکنم. از دستم در میرفت ولی خوبی. چموشِ. دل به دلِ بدی میده. میرن بازی میکنن. بدی هم که باهوش اونو قال میذاره میاد پیشم. بعد منم که حواسم نباادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 23:56

الان که اینو مینویسم یه یه ماهی میشه که انگار در رویِ زمینم نه آسمون. معلقم. و خوب نیست. اینکه پر باشه ولی پر از هیچی. اینکه یه عالمه کار کرده باشی یه عالمه کار بلدی بکنی ولی یهو به این برسی که هیچی بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: شنبه 5 بهمن 1398 ساعت: 7:52


خیلی هوامو داشته باش.
هوایِ هواهایی که بی هوا میاد سراغم
که طوفان میکنه
که تویِ این طوفان
نورِ تو برام امیدِ
که میفهمم هنوز دوسم داری
که منو به خاطرِ خودم دوست داری
که ولم نکردی.

+فَقَد هَربتُ اِلیک...

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:27


فردا میخوام یه کاری بکنم که میدونی چیه؛ یعنی دو دوتا چارتا کردم دیدم عقلا و احساسا میگم درسته..
ولی اگر خیری توش نیست؛ با همه بالا پایینایی که کردم؛ جلویِ راهم سنگ بذار... البته بدون اینکه ناراحت بشم..-با علمِ به اینکه میدونی ضعیفم..-
ولی اگر درسته، سنگا رو بردار، از سر راه دلم؛ منطقم، حرفم..
کلمه به کلمه مو دست بگیر ..

خیلی فکر کردم که بگم به من چه ... جواب نگرفتم ..

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:27

بله؛اومدم که بگم دلم تنگ شده ، خیلی ساده.اومدم بگم که فکر نکنی نمیفهمم که داری نگام میکنی...اومدم بگم میدونم غر زدنامو میشنوی؛ همین دیشب..میدونم میخندی بهم. میونم ولم نکردی.نگفتنی هایی که نگفتم و نمیگادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:27

یه وقتایی خودِ آدم قصد میکنه دورشوُ خلوت کنهیه وقتا خودت خلوت میکنیهر کدومشم یه سختی داره...ولی اونموقع که خودم میکنم، یه خودمی هستاما وقتی تو میکنی تو کردی؛ تو...دیگه مَن نیست توش..شاید ناراحت بشم چرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 18:27

.تمامِ گوش وُ چشمم پر است از کلام هایی که به یقین و به ظاهر باور داشتمشان، حالا اما ادر این روزهایِ درگذرِ پر از نداستن وُ نفهمیدن، سرگردانم ؛ که این فاصلهء فهمیدن و نفهمیدن چقدر مثلِ مو باریک است. چقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: چهارشنبه 25 ارديبهشت 1398 ساعت: 15:52

میگه توی لحظه حال بمون تو ذهنم بهش میگم وقتی به یکی ارادت داری و دوسش داری سخته یه رفتاری ببینی که نخوای ناراحت شیا ولی ناراحت بشی… نه اینکه کوه ارادت و دوست داشتنه بریزه ها نه ولی دل دیگه میگیره خدایا بازم گفتی دل به آدما نبند من نمیفهمم… بعدن نوشت: یه وقتایی یادآوری بعضی از حدیثا بهت آرامش میده؛ انقدر که به جائه ... الته درک این حدیث و مفهموش خیلی فراتر از فکر منه و مولا در مورد شیعه هاشون میگن ولی به شدت آرومم کرد ... و بغضمو هدفمند کرد این انسان ها نیستند که ما را آزرده میکنند بلکه امیدی است که به آنها داشتیم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 14:52


چرا به جایِ کینه وُ قهر وُ دشمنی و...
مهربان نباشیم وُ دوست وُ آشنا وُ رفیق..
چرا به جایِ اینهمه خوبی
اینهمه بدی؟..

چرا خوبی را خرج نکنیم
وقتی به همین نقدی در جیبِ دلمان داریم ؟

#مهربان_باشیم
#ببخشیم_و_فراموش کنیم ..

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 14:13

من و اینهمه عشق؟

اینهمه محبت ...

من و این دریایِ رحمت و مهربونیت شرمنده میکنه

اینکه داری غرقم میکنه توی دریای محبته خودت ...

آ خدا جونم

دلم برای کنار و هم جوار و هم سایه ات بودن پر میکشه

عفت و پاکدامنی می ورزم

تا به همچون تویی برسم

که مثل و مانندی نداری .....

برچسب: الحمدالله, نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 10:47

من و اینهمه عشق؟

اینهمه محبت ...

من و این دریایِ رحمت و مهربونیت شرمنده میکنه

اینکه داری غرقم میکنه توی دریای محبته خودت ...

آ خدا جونم

دلم برای کنار و هم جوار و هم سایه ات بودن پر میکشه

عفت و پاکدامنی می ورزم

تا به همچون تویی برسم

که مثل و مانندی نداری .....

برچسب: الحمدالله, نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 15:14

السلام یا ملائک مقیم کربلا ...
ای فرشته ها و مهمونایِ مجلس عزا
السلام ای صاحب عزا و صاحب الزمان
من دخیلِ توام ای منتقم خون خدا ..
یابن طه، یابن یس ، یابن شمس و ذاریات
السلام ای سر بریده یا قتیل العبرات ...

یا باب الحوائج؛ عمو جان
من از شما کربلا میخواهم ؟
به همین زودی ها
زودتر از زود
حالِ بدم را اینجا درمان نمیشود
نفسم اینجا تنگ است
عمو جان
عطش کربلا را دارم ..

برچسب: نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: يکشنبه 23 مهر 1396 ساعت: 3:37

کدوم موجِ پریشونی، تو روُ از ذهنِ من شسته؟ ..
خودت گفتی فاصله ات با من کوتاهه
خودت گفتی..
ناراحتی؛ حق میدم
ولی ندارم غیر تویی که گره برام باز کنه ...
به کی قسم بدم ؟
به آبرویِ پدرم
به پهلویِ شکسته مادرم
به غریبی امامِ مظلومم
به امام زمانم ....

به هر کسی که آبرویی نزدِ تو داره قَسَمت میدم
واسطه قرارشون میدم که برام گره گشایی از تو روُ بخوان ....

زخمِ زبون شنیدن،
قویم میکنه اما دلمُ نازک میکنه
آدما ، آدمن؛ خدا نیستن که
حرفاشون رویِ حساب کتاب نیست خیلیاشون

برچسب: میرسی,دادم,آهم,دردم, نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 1:32

ادایِ دِین برایِ من و خانوادم از اوجبِ واجباتِ.یادم نمیاد که حق معلم یا استادی به گردنم باشه و از جونم براش مایه نذارم..نصیبم شد که یک سال و نیم یکشنبه ها در محضر استادی باشم که به شدت روحِ بزگی دارن و اخلاقِ نیکی؛ الحمدالله به خاطرِ این نعمت ....حاج آقا شهاب مرادی؛ لحظه هایی من روُ به فکر فرو بردن برایِ کشفِ درونمبرایِ شناختنِ خودم و بعد شناخت اطرافیانم ..درس مهربونیاخلاقصبر و بزرگ منشی بهم دادناینکه خوب گوش کنمبه موقع سکوت ، و به موقع حرف بزنماینکه درست حرف بزنمو بدونم که کارِ نادرست، حرفِ نادرست حتما عواقب دراه!برکاتی از کلاس مجردا نصیبم شد که هیچ جایِ دیگه ای نمیتونستم تجربه اش کنم ...دوستادامه مطلب

برچسب: یکشنبه,های,دوست,داشتنی, نویسنده: نیکی یزدانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 1:32

صفحه بندی